سفر/ روستای مصر/ 12 تا 16 آذر 1388
خواب نیستم. فقط چشم هام را بسته ام. نه می توانم روی کلمات تمرکز کنم، نه روی موسیقی. چشم هام درونم را لو می دهد، پس خودم را به خواب می زنم.
دختر: خوابیده؟ چه قدر خوابش خوبه.
نمی گویم که بیدارم.
...
ساکتم. پسرها به بلاهت دخترها می خندند.(حق دارند) پسرها، دخترها را تحقیر می کنند. دخترها، پسرها را بدتر تحقیر می کنند. (چه قدر خودم را کنترل می کنم که با یکی- دو تا از دخترها یک دعوای حسابی نمی کنم) من نه اهل تحقیر شدنم، نه اهل تحقیر کردن. تحقیر شدن دیگران را هم نمی توانم تحمل کنم. همین است که ساکتم.
دختر: چه قدر ساکتی. اصلا حضورت احساس نمیشه.
نمی گویم: اما عدم حضورم به شدت احساس میشه.
قطعا نمی فهمد.
...
دو جلد کتاب و یک مجله جدول. ؟؟؟ را (اسم سه تارم سانسور شد) هم باید ببرم، اما دلش به آمدن نیست. همدمم می شود دو جلد کتاب «زندگی جنگ و دیگر هیچ» و «زن آینده». تنهایی را حس می کنم، لمس می کنم، می بینم، می شنوم، بو می کشم. کتاب ها تنهایی ام را کمرنگ می کنند. کتاب ها در کنار من نبودنش را جبران نمی کنند،«تعدیل» می کنند.
پسر: چه حوصله ای داری تو. چه قدر کتاب می خونی!
نمی گویم که کتاب ها یک نقاب اند، نقابی که به صورت می زنم.
اگر بگویم قطعا می فهمد. و شاید نگفته هم می داند...
|
+| نوشته شده توسط
الهام در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388
|