چهارشنبه 11 شهریور 1388/
نوجوان بودم. فکر می کردم هیچ مردی دلش نمی آید دلم را بشکند. جوان شدم و فهمیدم مردهای زیادی هستند که می توانند دل بشکنند. حتی اگر این دل، دل من باشد...
سرم به کار کسی نبود. فکر کردم کسی به زندگی ام کاری ندارد. سرهای پشت پنجره زندگی ام را دیدم و فهمیدم آدم های زیادی پشت پنجره ها هستند، حتی اگر این پنجره ها، پنجره زندگی من باشد...
فکر می کردم می توانم خودم باشم. همین طوری ساکت، ساده پوش، خوش خنده، مهربان. فکر می کردم مردم باورم دارند. من که نقش بازی نمی کردم. بهم شک کردند. به رفتار واقعی ام، به خنده های واقعی ام، اخم کردن های واقعی ام، دوست داشتن های واقعی ام. بهم شک کردند. فهمیدم که زندگی به این سادگی ها هم که فکر می کردم نیست...
پ.ن: شانه های روحم تحمل وزن زندگی را ندارد...
|
+| نوشته شده توسط
الهام در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
|