تبليغاتX
کلاف های کلافه
 تلقین

نه! نباید! نه! نباید!نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نه! نباید! نه! نباید!نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید نه! نباید! نه!

نه! نباید! نه! نباید!نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نه! نباید! نه! نباید!نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید نه! نباید! نه!

نه! نباید! نه! نباید!نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نه! نباید! نه! نباید!نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید نه! نباید! نه!

نه! نباید! نه! نباید!نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه! نباید! نه!

پ.ن: تو نازک طبعی و طاقت نیاری...

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه یکم دی 1388  |
 شکرانه

دوشنبه 30 آذر 1388/ شب یلدا

برات خوش حالم. واقعا!

 خوش حالم که دوستت دارد. خوش حالم که دوستت دارند. تو خوبی. تو سزاوار بهترین ها هستی، سزاوار بهترین ها.

پ.ن: خدایا شکر!

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه یکم دی 1388  |
 ؟

دوشنبه 30 آذر 1388/

از یک عکاس خیلی معروف حرف می زنیم. عکاسی که دخترهای جوان زیادی، اطراف او هستند.

می گوید: زنش، توی هیچ برنامه ای کنارش نیست.

می گویم: «شاید چون همراهش نیست...» و خودم حرفم را پس می گیرم.

از بازیگر خیلی معروفی حرف می زنیم که دخترهای جوان زیادی، اطرافش هستند.

می گوید: اون که زنش هم بازیگره، همه جا هم دنبالش هست.

...

می گوید: با مرد تنوع طلب هیچ کاری نمی تونی بکنی، درست نمیشه.

پ.ن: او می گوید:«تنوع طلب». برخی می گویند:«بیمار». من می گویم:«تنها». مردهایی با اعتماد به نفس خیلی پایین، که از تنها شدن می ترسند.

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه یکم دی 1388  |
 هیچ کس نیست

وقت هایی که حالم بدترین حال هاست، وقت هایی که درد دارم، وقت هایی که درد، امانم را بریده، وقت هایی که بغضم، مویه می شود، چه کسی دلش می لرزد؟ چه کسی می فهمد که بدحالم؟ چه کسی حالم را می پرسد؟ آغوش چه کسی، مامن می شود؟ با چه کسی حرف می زنم؟

هیچ کس! هیچ کس نیست.

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه سی ام آذر 1388  |
 آدم ها!

می دانید؟ آدم ها خیلی عجیب اند. مثلا؟

 مثلا چشم دیدن هم را ندارند، اما به هم محبت می کنند. عجیب نیست؟

من اگر کسی را دوست نداشته باشم، حتی باهاش دست هم نمی دهم؟ شاید بی ادبی باشد، اما به نظرم، بی ادبی از دورویی، خیلی بهتر است.

پ.ن: به کسی که دوستش ندارم، بی احترامی نمی کنم، اما صمیمی هم نمی شوم.

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و هشتم آذر 1388  |
 ریه های لذت

اگر بمیرم...

چند روز است که بهش فکر می کنم. روی تخت دراز کشیده ام که تصویر مرگ را می بینم: دریایی آرام است. قایق، خالی است. قایق، همراه موج ها آرام بالا و پایین می رود. من هم، اما توی قایق نیستم. روی موج ها هستم، بالا و پایین شدن را احساس می کنم، اما خودم را نمی بینم. دریایی آرام با افق آبی خیلی کمرنگ، انگار که سر ظهر باشد، یک قایق آرام و من که بیرون از قایقم. این تصویر مرگ من است.

اگر بمیرم...

«دوستت دارم» را گفته ام. تا توانستم و تا پذیرفته در کنارش بوده ام. کارهایی را که دوست داشته ام، انجام داده ام. کارهایی را که دوست نداشته ام، انجام نداده ام. در یک کلام، آن طور که دوست داشته ام، زندگی کرده ام...

اگر فرصتی باشد، مثلا یک فرصت شش ماهه، فرض کن یک تومور بدخیم دارم، در این فرصت مثل همیشه زندگی خواهم کرد (فکر کنم بیشتر محبت کنم، حتما او هم می داند که در حال مرگم. پس حسابی می توانم لوسش کنم و براش لوس بشوم، آخ جون! این تومور بدخیم هم چیز خوبی است ها!)، سفر خواهم رفت، کتاب خواهم خواند، فیلم خواهم دید، کار خواهم کرد.

گاهی فکر می کنم شاید وضعیت جسمی ام در چنین شرایطی، مثلا در سفر یا در محل کار برای دیگران مشکل ایجاد کند، این جور وقت ها نمی دانم چه باید بکنم...

اگر یک فرصت کوتاه داشتم، یک فرصت دو ساعته... کنارش خواهم بود، دو ساعت، بی حرف...

پ.ن: حس می کنم که حالت تهوع دارید، حس می کنم که از این اعتراف به دوست داشتن، رنگتان سبز شده، این آخری اش بود، یعنی سعی می کنم...

|+| نوشته شده توسط الهام در جمعه بیست و هفتم آذر 1388  |
 عشق سال های دور

صداش مهربان است، خودش هم. مهربان تر می شود وقتی می فهمد منم. حرف می زنیم. کاری حرف می زنیم. می خندد، می خندد، می خندد. می خندم، می خندم، می خندم. سبکبال می خندم. چه قدر خوشحالم. او «هم سر» (من هم سر را به معنای هم شان می گیرم و واقعا هم سرند) و هم راه خوبی دارد. براش خوش حالم، خوش حالم، خوش حالم.

پ.ن: هیچ وقت سرم داد نزد. هیچ وقت بهم بی احترامی نکرد. عصبانی نشد. آرام بود، دوستم داشت، کمکم کرد. شاید به خاطر سال هایی که از من بزرگ تر بود که عاقل ترش می کرد و شاید به خاطر آرامش و مهر درونی اش... تقدیر نبود...  

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388  |
 این حس عجیب

دوشنبه 23 آذر 1388/

فکر می کنم خیلی عاقلم. فکر می کنم عاقل تر از هم سن و سال های خودم هستم. فکر می کنم حالا که به سی سالگی نزدیک می شوم، عاقل ترم. فکر می کنم... عاقلم، اما وقت هایی هست که اصلا عاقلانه رفتار نمی کنم، وقت هایی که احساس می کنم کودکم. به این معنا که باید نازم را کشید، به این معنا که باید مثل یک کودک رویدادها را برایم توضیح داد. خوب نیست. خوب نیست که گاهی بی منطق می شوم. دلیلش را می دانم. این جور وقت ها احساسم در اوج است. و چه هنگامی احساس در اوج قرار می گیرد؟ وقتی عاشق باشی، وقتی دوست داشته باشی. دوست داشتن، تو را مادر می کند. حواست هست که معشوق، لباس گرم پوشیده باشد. حواست هست که غصه نخورد، گرسنه نماند... دوست داشتن، تو را کودک می کند. منطق نمی فهمی، سراپا احساسی، لجبازی، اذیت می کنی بی آن که نیتش را داشته باشی. دوست داشتن، عجیب است، خیلی عجیب.

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388  |
 شکرانه

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد/ صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

پ.ن: خدایا! چنان کن که قدر وصل بدانیم. آمین!

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388  |
 پیدا و پنهان

سفر/ روستای مصر/ 12 تا 16 آذر 1388

خواب نیستم. فقط چشم هام را بسته ام. نه می توانم روی کلمات تمرکز کنم، نه روی موسیقی. چشم هام درونم را لو می دهد، پس خودم را به خواب می زنم.

دختر: خوابیده؟ چه قدر خوابش خوبه.

نمی گویم که بیدارم.

...

ساکتم. پسرها به بلاهت دخترها می خندند.(حق دارند) پسرها، دخترها را تحقیر می کنند. دخترها، پسرها را بدتر تحقیر می کنند. (چه قدر خودم را کنترل می کنم که با یکی- دو تا از دخترها یک دعوای حسابی نمی کنم) من نه اهل تحقیر شدنم، نه اهل تحقیر کردن. تحقیر شدن دیگران را هم نمی توانم تحمل کنم. همین است که ساکتم.

دختر: چه قدر ساکتی. اصلا حضورت احساس نمیشه.

نمی گویم: اما عدم حضورم به شدت احساس میشه.

قطعا نمی فهمد.

...

دو جلد کتاب و یک مجله جدول. ؟؟؟ را (اسم سه تارم سانسور شد) هم باید ببرم، اما دلش به آمدن نیست. همدمم می شود دو جلد کتاب «زندگی جنگ و دیگر هیچ» و «زن آینده». تنهایی را حس می کنم، لمس می کنم، می بینم، می شنوم، بو می کشم. کتاب ها تنهایی ام را کمرنگ می کنند. کتاب ها در کنار من نبودنش را جبران نمی کنند،«تعدیل» می کنند.

پسر: چه حوصله ای داری تو. چه قدر کتاب می خونی!

نمی گویم که کتاب ها یک نقاب اند، نقابی که به صورت می زنم.

اگر بگویم قطعا می فهمد. و شاید نگفته هم می داند...

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388  |
 
 
بالا