تبليغاتX
کلاف های کلافه
 پایان

هر چیزی یک آغاز و یک پایان دارد.

در زندگی سخت نگیرید/ ریچارد کارلسون

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388  |
 نمی توانم...

چهارشنبه 11 شهریور 1388/

نوجوان بودم. فکر می کردم هیچ مردی دلش نمی آید دلم را بشکند. جوان شدم و فهمیدم مردهای زیادی هستند که می توانند دل بشکنند. حتی اگر این دل، دل من باشد...

سرم به کار کسی نبود. فکر کردم کسی به زندگی ام کاری ندارد. سرهای پشت پنجره زندگی ام را دیدم و فهمیدم آدم های زیادی پشت پنجره ها هستند، حتی اگر این پنجره ها، پنجره زندگی من باشد...

فکر می کردم می توانم خودم باشم. همین طوری ساکت، ساده پوش، خوش خنده، مهربان. فکر می کردم مردم باورم دارند. من که نقش بازی نمی کردم. بهم شک کردند. به رفتار واقعی ام، به خنده های واقعی ام، اخم کردن های واقعی ام، دوست داشتن های واقعی ام. بهم شک کردند. فهمیدم که زندگی به این سادگی ها هم که فکر می کردم نیست...

پ.ن: شانه های روحم تحمل وزن زندگی را ندارد...

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388  |
 دلبرم...
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی، بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388  |
 صدا كن مرا!

من به سهراب هم تفال مي‌زنم و عجيب از زبان او جواب مي‌دهد:

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را. در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند، من از حاصل‌ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم. من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم. بيا تا نترسم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است... و آن‌وقت من، مثل ايماني از تابش «استوا» گرم، ترا در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.

پ.ن: اين همان شعري  است كه مي‌گويد: «صدا كن مرا، صداي تو خوب است».

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  |
 يادم تو را فراموش!

يك‌شنبه 25 مرداد 1388/

داريم از همشهري ماه حرف مي‌زنيم. يادم مي‌آيد، نه اين‌كه يادم رفته باشد، با جزئيات يادم مي‌آيد؛ تلق‌هاي رنگي كه روي يكي از درها بود، ساختمان زيباي روبه‌رويي كه هر ازگاهي به هواي ديد زدنش جلو پنجره پلاس بوديم، تابلوهاي لاله روي ديوار، شب تولدم. يك هفته ديوانگي محض، موهام كه كوتاه شد... هر وقت غرورم شكست، گير دادم به اين زنانگي و همه سعي‌ام را كردم تا از بين ببرمش. موهام تا امروز كوتاه بود. دلم موهاي بلند مي‌خواهد مثل همان وقت‌ها، مشكي و يك‌دست بلند...

پ.ن: گذشته از بين نمي‌رود، يك جايي پيدا مي‌شود و بيخ گلويت را مي‌چسبد. اين جمله تقريبا مفهوم يكي از ديالوگ‌هاي فيلم «خاك‌آشنا» را مي‌دهد. قشنگ است. جان مي‌دهد براي آدم‌هاي عاشق، عاشق عشق از دست‌داده. جان مي‌دهد بروي، ببيني، تلنگر بخوري، گريه كني، گريه كني، گريه كني... هيچ‌كس هم نپرسد چرا... دوباره بايد «خاك‌آشنا» را ببينم. هوس مي‌كني ببري از اين شهر، ببري و بروي آن دورها، جايي كه كسي نباشد، تو باشي و گل‌هاي شمعداني، تو باشي و يك جفت فنچ، تو باشي و يك عالمه كتاب. تو باشي و تو. فقط تو...

پشنهاد: خاك‌آشنا را ببينيد.

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  |
 مجنون

«ليلي و مجنون» مي‌خوانم...

نامش قيس بود، قيس عامري. عاشق شد و ...

آنان كه نه اوفتاده بودند، مجنون لقبش نهاده بودند/ او مي‌شد و مي‌زدند هر كس، «مجنون مجنون» ز پيش و از پس/ پندش دادند، پند نشنيد، گفتند فسانه چند،‌ نشنيد/ پند ار چه هزار سودمند است، چون عشق آمد چه جاي پند است...

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 دست‌هاي آلوده

مي‌پرسم: اوضاع عكاسي چه‌طوره؟ مي‌گويد: دست زياد شده.

به دست‌هاي خودم فكر مي‌كنم كه مي‌تواند همان دست‌هاي زياد باشد... اولين نوشته‌هام در نشريات همراه بود با اولين عكس‌هام. عكس‌هاي گزارش‌ها را اغلب خودم گرفتم. فكر مي‌كردم مصاحبه مي‌كني،‌ عكس مي‌گيري و پروسه زودتر تمام مي‌شود. فكر نمي‌كردم عكس‌هايي كه من مي‌گيرم براي هر عكاس، «يك برنامه» است. فكر نمي‌كردم عكس‌هايي كه سردبير (فقط يك سردبير بود كه زحمت عكاسي را لحاظ كرد) دو- سه هزار تومان به حق‌التحريرم اضافه مي‌كند، براي عكاس حق‌التصوير يك درآمد است. هيچ‌وقت فكر نكردم... ديگر عكس خبري نمي‌گيرم مگر عكاس يك نشريه باشم...

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 «چرا»گاه
 

گوس‌فند در ذهن گوس‌فندي‌ش «چرا»هاي بسيار داشت، مثلا: چرا هيچ وقت كنارم نمي‌شينه؟ چرا هيچ‌وقت ازم نمي‌پرسه تشنه‌ام يا نه؟ چرا ازم معذرت نمي‌خواد؟ چرا منتمو نمي‌كشه؟ چرا هيچ‌وقت كنارم نمي‌شينه؟ چشم‌هاي گوس‌فندي‌ش خيلي خوب كار مي‌كرد، اما ذهن گوس‌فندي‌ش كار نمي‌كرد. خب، گوسفند بود ديگه... ذهن اين گوس‌فند يه «چرا»گاه بود، بس كه به «چرا» علاقه داشت...

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 عادت مي‌كنند؟
 

«خانم‌هاي مهربون» براي همه زن‌ها يك معضل‌اند. هيچ زني فكر نمي‌كند كه بودن با مردي، مردهايي كه دوستت ندارند و تو مي‌داني كه ندارند، چه‌قدر مي‌تواند سخت باشد...

پ.ن: يعني عادت مي‌كنند؟

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
 فردا كه بگذرد...

هر وقت خواستي در كاري دخالت كني، از خودت بپرس: «تو چه كاره‌اي؟» يا اين شكلي: «تو چه كاره‌شي؟» جواب اين سؤال به تو كمك مي‌كند و اگر جواب، «هيچ‌كاره» بود، دخالت نكن. اگر هيچ‌كاره بودي، اجازه بده ديگراني كه كاره‌اي‌اند در كارها دخالت كنند. اگر هيچ‌كاره بودي، برو! حتي يك لحظه هم نمان!

|+| نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  |
 
 
بالا